زیارت اربعین امام حسین علیه السلام

نگارش شده در تاريخ : جمعه, بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ و ساعت : ۱۲:۲۱
ارسال شده در قسمت : محرم

زیارت اربعین امام حسین علیه السلام

اَلسَّلامُ عَلى وَلِىِّ اللَّهِ وَ حَبیبِهِ؛

اَلسَّلامُ عَلى خَلیلِ اللَّهِ وَ نَجیبِهِ ؛

اَلسَّلامُ عَلى صَفِىِّ اللَّهِ وَابْنِ صَفِیِّهِ

اَلسَّلامُ عَلىَ الْحُسَیْنِ الْمَظْلُومِ الشَّهیدِ

اَلسَّلامُ على اَسیرِ الْکُرُباتِ وَ قَتیلِ الْعَبَراتِ

اَللّهُمَّ اِنّى اَشْهَدُ اَنَّهُ وَلِیُّکَ وَابْنُ وَلِیِّکَ وَ صَفِیُّکَ وَابْنُ صَفِیِّکَ الْفاَّئِزُ

بِکَرامَتِکَ اَکْرَمْتَهُ بِالشَّهادَةِ وَ حَبَوْتَهُ بِالسَّعادَةِ وَاَجْتَبَیْتَهُ بِطیبِ الْوِلادَةِ

وَ جَعَلْتَهُ سَیِّداً مِنَ السّادَةِ وَ قآئِداً مِنَ الْقادَةِ وَ ذآئِداً مِنْ الْذادَةِ

وَاَعْطَیْتَهُ مَواریثَ الاَْنْبِیاَّءِ وَ جَعَلْتَهُ حُجَّةً عَلى خَلْقِکَ مِنَ الاَْوْصِیاَّءِ

فَاَعْذَرَ فىِ الدُّعآءِ وَ مَنَحَ النُّصْحَ وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فیکَ

لِیَسْتَنْقِذَ عِبادَکَ مِنَ الْجَهالَةِ وَ حَیْرَةِ الضَّلالَةِ وَ قَدْ تَوازَرَ عَلَیْهِ مَنْ غَرَّتْهُ الدُّنْیا وَ باعَ حَظَّهُ بِالاَْرْذَلِ الاَْدْنى؛

وَ شَرى آخِرَتَهُ بِالثَّمَنِ الاَْوْکَسِ وَ تَغَطْرَسَ وَ تَرَدّى فى هَواهُ

وَاَسْخَطَکَ وَاَسْخَطَ نَبِیَّکَ

وَ اَطاعَ مِنْ عِبادِکَ اَهْلَ الشِّقاقِ وَالنِّفاقِ وَ حَمَلَةَ الاَْوْزارِ

الْمُسْتَوْجِبینَ النّارَ فَجاهَدَهُمْ فیکَ صابِراً مُحْتَسِباً حَتّى سُفِکَ فى طاعَتِکَ دَمُهُ وَاسْتُبیحَ حَریمُهُ

اَللّهُمَّ فَالْعَنْهُمْ لَعْناً وَبیلاً وَ عَذِّبْهُمْ عَذاباً اَلیماً

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ سَیِّدِ الاَْوْصِیاَّءِ

اَشْهَدُ اَنَّکَ اَمینُ اللهِ وَابْنُ اَمینِهِ عِشْتَ سَعیداً وَ مَضَیْتَ

حَمیداً وَ مُتَّ فَقیداً مَظْلُوماً شَهیداً وَ اَشْهَدُ اَنَّ اللَّهَ مُنْجِزٌ ما وَعَدَکَ

وَ مُهْلِکٌ مَنْ خَذَلَکَ وَ مُعَذِّبٌ مَنْ قَتَلَکَ وَ اَشْهَدُ اَنَّکَ وَفَیْتَ بِعَهْدِاللهِ

وَ جاهَدْتَ فى سَبیلِهِ حَتّى اَتیکَ الْیَقینُ فَلَعَنَ اللهُ مَنْ قَتَلَکَ،

وَ لَعَنَ اللهُ مَنْ ظَلَمَکَ وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً سَمِعَتْ بِذلِکَ فَرَضِیَتْ بِهِ

اَللّهُمَّ اِنّى اُشْهِدُکَ اَنّى وَلِىُّ لِمَنْ والاهُ وَ عَدُوُّ لِمَنْ عاداهُ بِاَبى اَنْتَ وَ اُمّى یَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ.

اَشْهَدُ اَنَّکَ کُنْتَ نُوراً فىِ الاَْصْلابِ الشّامِخَةِ وَالاَْرْحامِ الْمُطَهَّرَةِ،

لَمْ تُنَجِّسْکَ الْجاهِلِیَّةُ بِاَنْجاسِها وَ لَمْ تُلْبِسْکَ الْمُدْلَهِمّاتُ مِنْ ثِیابِها،

وَ اَشْهَدُ اَنَّکَ مِنْ دَعاَّئِمِ الدّینِ وَ اَرْکانِ الْمُسْلِمینَ وَ مَعْقِلِ الْمُؤْمِنینَ،

وَ اَشْهَدُ اَنَّکَ الاِْمامُ الْبَرُّ التَّقِىُّ الرَّضِىُّ الزَّکِىُّ الْهادِى الْمَهْدِىُّ،

وَ اَشْهَدُ اَنَّ الاَْئِمَّةَ مِنْ وُلْدِکَ کَلِمَةُ التَّقْوى وَ اَعْلامُ الْهُدى

وَالْعُرْوَةُ الْوُثْقى وَالْحُجَّةُ على اَهْلِ الدُّنْیا وَ اَشْهَدُ اَنّى بِکُمْ مُؤْمِنٌ

وَ بِاِیابِکُمْ مُوقِنٌ بِشَرایِعِ دینى وَ خَواتیمِ عَمَلى وَ قَلْبى لِقَلْبِکُمْ سِلْمٌ،

وَ اَمْرى لاَِمْرِکُمْ مُتَّبِعٌ وَ نُصْرَتى لَکُمْ مُعَدَّةٌ حَتّى یَاْذَنَ اللَّهُ لَکُمْ،

فَمَعَکُمْ مَعَکُمْ لامَعَ عَدُوِّکُمْ صَلَواتُ اللهِ عَلَیْکُمْ وَ على اَرْواحِکُمْ،

وَ اَجْسادِکُمْ وَ شاهِدِکُمْ وَ غاَّئِبِکُمْ وَ ظاهِرِکُمْ وَ باطِنِکُمْ.

آمینَ رَبَّ الْعالَمینَ.

دریافت فایل صوتی از سایت تبیان


دختری با یک آرزوی محال…

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, بهمن ۱۳, ۱۳۸۸ و ساعت : ۰:۱۹
ارسال شده در قسمت : رقيه خاتون (س), محرم

گاهی، آرزوهای محال تسکین کوچکی بر دردهایی است که سخت بر قلب آدمی فشار می آورند و گویی تا چند لحظه دیگر آن را تکه تکه خواهند کرد. گاهی اوقات فکر می کنی، می شد آن اتفاق نیافتد، می شد این جراحت که سخت بی تابت کرده است را کمی التیام بخشید، می شد آخرین آرزوی پدر را برآورده کرد، فقط اگر این آرزوی محال به وقوع می پیوست. ابتدا که در خیالش غرق می شوی، قلبت کمی آرام می گیرد. گویی باورت می شود که این رویا بوقوع پیوسته است؛ اما بعد، آتشِ حسرتِ این آرزو و هرمِ این داغ به آتشت می کشد.
با خودت زمزمه می کنی: «آرزوی محال»، چشمهایت را می بندی و در خیالت به تصویر می کشی: لبخند محو علی اصغر را، حضور قوت بخش عمو را، دست نوازش گر پدر را و صورت آسمانی علی اکبر. حضور همه را به تصویر می کشی و بعد خودت را می بینی که کاسه ی کوچکی در دستانت داری و می خواهی به اصغر بنوشانی. هنوز کاسه را به لبان کوچک و خشکیده اش نزدیک نکرده ای، که مادرش سر می رسد و با تعجب و در حالی که نمی تواند خوشحالی اش را پنهان کند، کاسه را از دستت می گیرد و می گوید: «بده من عزیزم! می نوشانمش.» کاسه را به دستش می دهی. به چهره اش نگاه می کنی، لبخند غریبی بر صورتش نقش بسته، متاعی که در این هجوم طوفانی بلاها، بس کمیاب است. هنوز محو لبخندی که به یاد عمو می افتی. باید شتاب کرد. نکند رفته باشد؟ نه! باید او را برگردانی. باید به او بگویی که اصغر سیراب شده. باید بگویی که حالا همه می توانند سیراب شوند و دیگر به آب نیازی نیست. هولناک می شوی. خیال اینکه نباشد، سخت هراسانت می کند. می دانی که چقدر در این دشت به او نیازمندید و می دانی که از همه بیشتر، پدر به او نیازمند است. باید شتاب کرد. به در خیمه نرسیده ای که رباب صدایت می کند: «نگفتی از کجا آب آوردی؟» همان طور که می دوی می گویی: «آب نیست؛ اما سیراب می کند. از مرگ می رهاند. بنوشانش تا دیر نشده. »
می دوی، از دور عمو را می بینی که باصلابت و اراده، پا در رکاب کرده و عزم فرات دارد. صدایش می زنی. برمی گردد و نگاهت می کند. می گویی: « عموجان! دیگر آب لازم نیست.» با تعجب نگاهت می کند و می پرسد: «برای چه عزیزم؟!» درخواست می کنی تا از اسب پایین بیاید. آرام پیاده می شود. دستی بر سرت می کشد. حضورش عین امنیت است. آن چنان احساس امنیت می کنی که انگار، اگر دشمن صد برابر این نیز باشد، هیچ ترسی نداری؛ اگر عمو عباس باشد!
زانو می زند تا گوشش مقابل دهان تو قرار گیرد. از همان نیم رخ که نگاهش می کنی در دلت می گویی: «فتبارک الله احسن الخالقین!» و آرام در گوشش، آرزوی محال تحقق یافته ات را نجوا می کنی. لبخند می زند و تو این بار که به او خیره می شوی، متحیری که چه بگویی. التهاب اندیشه ای برق آسا تو را از شیرینی این تحیر بیرون می آورد. به سرعت می دوی. باز هم، می ترسی دیر شود. پدر را می بینی که دست در گردن اکبر انداخته و می بوسدش. به آن دو می رسی. کنار پدر می ایستی و گوش فرا می دهی. علی، آّب طلب می کند و چشمان شرمسار پدر را می بینی که می خواهد به او بگوید: « آبی نیست.» پدر به سختی لبهایش را تکان می دهد تا شاید سخترین «نه» زندگی اش را بگوید. دامن پدر را می کشی. سرش را می گرداند به سویت و نگاهت می کند. از نگاهش تشکر می بارد؛ که گفتن این «نه» را چند لحظه ای به تعویق انداخته ای. در گوشش زمزمه می کنی و برایش به آرامی و شیرینی بیان می کنی که آرزوی محالت به وقوع پیوسته؛ که حالا چیزی هست که سیراب می کند؛ که دیگر لازم نیست به اکبر «نه» بگوید. و پدر را تجسم می کنی که در آغوشت می کشد، می بوسدت. انگار که بال در آورده باشی، می دوی تا کاسه، که حالا حتماً دوباره پُر شده است، را از رباب بگیری و در دستان پدر بگذاری. پدر نگاهی به کاسه میکند و نگاهی به تو و لبخند می زند و تو در ذهنت لبخند پدر را تصور می کنی. دوباره تصور می کنی و بار دیگر… لبخند پدر… از یادآوری لبخندش، تبسمی آرام بر لبانت نقش می بندد. به یکباره دستی،که آرام بر سرت کشیده می شود، ا زاین رویای شیرین بیرون می آوردت. عمه است. آرام می گوید: «چه شده است، لبخند می زنی، عمه جان؟! » انگار تازه حالا متوجه شده ای که همه چیز یک خیال بود. اشک در چشمانت حلقه می زند. با صدایی لرزان میگویی: «چیزی نیست! به لبخند بابا فکر می کردم!» حرفی نمی زند. می دانی که چیزی ندارد که بگوید؛ فقط شانه های لرزانش، هنگامی که از تو دور می شود را می بینی. دوباره چشمهایت را بر هم می گذاری و تصویر خیال بر پرده چشمانت نقش می بندد:
صحرایی پر از گرد و غبار. پدر را می بینی که در دریایی از خون غوطه ور است، آرام لبانش را حرکت می دهد. غمی عجیب بر دلت چنگ می زند. از آن غمهایی که عمقش، حتی مجال اشک ریختن را هم به آدمی نمی دهد. سایه شوم شمر را می بینی که پشت به خورشید، دارد کم کم نزدیک می شود. به پدر نگاه می کنی. مستاصل شده ای. نمی دانی چه کنی. از فرط استیصال به لرزه افتاده ای. لبان پدر هنوز تکان می خورد. می لرزی اما سعی می کنی خوب گوش کنی: «آب!!» بغض بر گلویت چنگ می زند. فرصتی برای گریستن نیست. سراسیمه به سمت خیمه ها میدوی. بر زمین می خوری. بر می خیزی. چادرت بر پایت می پیچد و باز زمین می خوری. اما باز هم می دوی. می ترسی. می ترسی دیر شود. دورباره تصویر هولناک شمر را تجسم می کنی که هر لحظه، نزدیک و نزدیک تر می شود. برزمین می خوری و بر می خیزی و می دوی. می ترسی و باز بر زمین می خوری و …
برمی گردی. این بار نه با یک کاسه که با مَشکی بر دوش، به سوی پدر می دوی. کنارش می نشینی. سرش را بر زانو می گیری. مشک را بر لبانش نزدیک می کنی و این آخرین خواسته اش را برآورده می کنی…
در راه برگشت، عمه را می بینی. در چشمانت چشم می دوزد. می دانی چه می خواهد بپرسد. نمی گذاری سخنی بگوید؛ سریع و بغض آلود زمزمه می کنی: «امروز هیچ اشکی شور نبود عمه جان!»

***
و حالا از پس این چهل روز، هنوز داغ این عطش بر سینه ات، سنگینی می کند و می دانی که تا همیشه هم این داغ بر سینه ات خواهد ماند.
در گوشه این خرابه، در رویای این آرزوی محال سیر می کنی که: ای کاش فقط برای چند ساعت اشک شور نبود و تو یقین داشتی که اگر اشک شور نبود؛ اشک های عمه به تنهایی برای سیراب کردن آن سپاه غریب کافی بود.
اگر اشک شور نبود؛ شاید حالا علی اصغر در آغوش مادرش آرام گرفته بود. اگر اشک شور نبود؛ شاید عمو… پدر… علی اکبر…

ویژه نامه شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, دی ۲۹, ۱۳۸۸ و ساعت : ۱۹:۱۷
ارسال شده در قسمت : رقيه خاتون (س)